X
تبلیغات
تا بیکران عشق

تا بیکران عشق

زندگی فرصت عشقه

نوروز

نو بهار آمد و گل سرزده، چون عارض یار

 
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار

 

با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن

 

که چمن شد زگل تازه، چو رخسار نگار

 

زلف سنبل، شده از باد بهاری درهم

 


چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار


 

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

 


بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار

 

بهار ۹۰مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:37  توسط نوید  | 

خدا

خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست

خدا در قلبي است که براي تو مي تپد

خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست

در جمع عزيزترين هايت

خدا در دستي است که به ياري مي گيري

در قلبي است که شاد مي کني

در لبخندي است که به لب مي نشاني

خدا در بتکده و مسجد نيست

گشتنت زمان را هدر مي دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني

خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند

و جايي است که قلب شکسته اي نمانده

در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زني است به همسرش

بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست

زندگي چالشي بزرگ است

مخاطره اي عظيم

فرصت يکه و يکتاي زندگي را

نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد

چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد

زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد

زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم

و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم

فقط چيزهايي اهميت دارند

چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم

دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم

سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند

کساني که از دنيا روي برمي گردانند

نگاهي تيره و يأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 11:26  توسط نوید  | 

وطن

در این خاک زرخیز ایران زمین


نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود

 

وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان

گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک

همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد


ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود


گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما


که شد مهر میهن فراموش ما


که انداخت آتش در این بوستان

کز آن سوخت جان و دل دوستان


چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟

خرد را فکندیم این سان زکار


نبود این چنین کشور و دین ما


کجا رفت آیین دیرین ما؟


به یزدان که این کشور آباد بود

همه جای مردان آزاد بود


در این کشور آزادگی ارز داشت

کشاورز خود خانه و مرز داشت


گرانمایه بود آنکه بودی دبیر

گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت


از آنروز این خانه ویرانه شد

 

که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند


کشاورز باید گدایی کند


به یزدان که گر ما خرد داشتیم


کجا این سر انجام بد داشتیم


بسوزد در آتش گرت جان و تن


به از زندگی کردن و زیستن


اگر مایه زندگی بندگی است

دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم


برون سر از این بار ننگ آوریم

فردوسی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 22:26  توسط نوید  | 

عالم

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند،

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم


زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش،


پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم


پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود،


بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب،

بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع،


بر رويمان ببست به شادي در بهشت

او مي گشايد … او كه به لطف و صفاي خويش،

گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت


توفان طعنه، خنده ي ما را ز لب نشست،

كوهيم و در ميانه ي دريا نشسته ايم

چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست،

زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

مائيم … ما كه طعنه زاهد شنيده ايم،


مائيم … ما كه جامه تقوي دريده ايم؛

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب،


زين هاديان


راه حقيقت، نديده ايم



آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد،


گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود؛


ديگر بما كه سوخته ايم از سشرار عشق،

نام گناهكاره رسوا! نداده بود



بگذار تا به طعنه بگويند مردمان،


در گوش هم حكايت عشق مدام! ما


“هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق


ثبت است در جريده عالم دوام ما”

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 10:59  توسط نوید  | 

وطن یعنی

ای وطــن ، ای مـــادر تاریــخ ســـــاز

ای مــرا بـر خـــاک تـــو روی نیــــاز


ای کویــــر تـــو بهشـت جــــــان مــن
عشـــق جــــاویدان من ایـــران من

ای ز تــو هستی گرفته ریشـــــه ام
نیست جــز اندیشه ات اندیشــه ام

آرشــی داری بـــه تیـــــر انــــداختن
دست بهرامــی بـه شیــر انــداختن


کـــاوه ی آهنگــــری ضحـــاک کـش
پتـک دشمـن افکنــی نـا پــاک کش


رخشــی و رستم بر او پـا در رکـــاب
تــا نبیند دشمنت هرگــز به خـــواب


مـــرزداران دلیــــرت جـــان به کــــف
سر فــرازن سپــاهتت صف بــه صف


خــون به دل کــردند دشت و نهــر را
بـازگـــردانــدنــــد خـــرمشهــــــر را


ای وطـــن ،ای مـــادر ایــــران مـــــن
مـــــادر اجــــداد و فــرزنــــدان مــــن


خــانه ی مـن بانه ی من توس مــــن
هــر وجــب از خــاک تو نامــوس مــن


ای دریـــغ از تـــو که ویــران بینمـــت
بیشــــه را خالــی ز شیــران بینمـت


خـــاک تو گـر نیست جـان من مبــاد
زنــــده در این بـوم و بر یک تـن مبــاد

وطــن یعنی همـه آب و همه خــاک
وطــن یعنی همـه عشق و همه پاک


به گــاه شیـــر خـــواری گاهـــــواره
بــه دور درد پیـــــری، عیـــن چـــــاره


وطــــن یعنـــی پــدر،مادر ، نیاکـــان
بــه خون و خـاک بستن عهد و پیمان


وطـــن یعنـــی هـویت، اصل، ریشـه
ســـر آغـــاز و سر انجـــام و همیشه


ستیــغ و صخـــره و دریــا و هامـــون
ارس ، زاینــــده رود ، ارونـــد ، کـارون


وطـــن یعنــی سرای تــرک تا پـارس
وطـن یعنــی خلیــج تــا ابـــد فــارس


وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
بـه تنگستــــان و دشتستــان رسیدن


زمیـن شستن ز استبــداد و از کیـن
بـه خــون گــــرم در گرمابـــه ی فیـــن


وطــن یعنــی اذان عشـــق گفتــــن
وطـــن یعنــی غبــــار از عشق رفتــن


وطــن یعنــی هـدف یعنی شهـامت
وطـــن یعنـــی شـرف یعنـی شهـادت


وطــن یعنــی گذشتــه، حـال، فـردا
تمــــام سهــــم یـک ملـــــت ز دنیــــا


وطــن یعنــی چــه آبـاد و چه ویـران
وطــــن یعنــی همین جـا ، یعنی ایران


وطــن یعنــی رهایی ز آتـش و خـون
خـــروش کــــاوه و خشــم فـریــدون


وطــن یعنــی زبــان حـــال سیمــرغ
حـدیـــث جــان زال و بـــال سیمــرغ


سپــاه جــان به خوزستــان کشیدن
شهـــادت را بــه جــان ارزان خریـدن


نمــاز خون به خونیـن شهـر خواندن
مهــاجــم را ز خــرمشهـــر رانـــــدن

وطـــن یعنــی اذان عشـــق گفتــن
وطــن یعنــی غبـار از عشـق رفتــن

وطــن یعنــی هـدف یعنی شهامت
وطـــن یعنــی شرف یعنی شهـادت

وطــن یعنــی گذشتــه،حـال، فـردا
تمـــــام سهـــم یـــک ملــت ز دنیــا

وطــن یعنــی چـه آبـاد و چه ویـران
وطـــن یعنـی همین جا یعنی ایـران

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:17  توسط نوید  | 

به من بفهمون

به من بفهمون کجای سرنوشتم

دارم میرم جهنم یا راهی بهشتم

از این دو راهی، دل ِ خوشی ندارم

یا می خورم به پاییز یا می رسه بهارم

به رسم ابرها همش تبعید می شم

با هیچ کوهی سر سازش ندارم

یه موجم که با دریا قهر کرده

بدون تو من آرامش ندارم

گمت کردم ولی غافل از اینکه

خدا با این بزرگی گم نمیشه

مواظب بودی از دستت نیفتم

هوامو داری و داشتی همیشه

دارم نابود میشم دود میشم

بزار آتیش این دوری تموم شه

خودم دیدم همین نزدیکایی

نزار عمرم با جون کندن حروم  شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 14:3  توسط نوید  | 

فرشته ی پاک

کاش از اول میدونستم تو مال دیگرونی


کاش از اول میفهمیدم تو با من نمیمونی


کاش از اول میدونستم تو سهم من نمیشی


کاش میفهمیدم که تو از عشق من گریزونی


از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی


تو اون فرشته پاکی که من فکر میکردم نبودی


میدونم هر جا که هستی با هر کسی نشستی


به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی
.
این همه عاشق بودم تو نفهمیدی


با تو صادق بودم تو نفهمیدی


من که عاشق بودم تو نفهمیدی


با تو صادق بودم تو نفهمیدی
.
.
.
کاش از اول میفهمیدم تو مغروری


کاش میدونستم از دنیای من دوری


کاش آروم آروم از قلب من میرفتی


چه دروغای شیرینی به من میگفتی

.
این همه عاشق بودم تو نفهمیدی


با تو صادق بودم تو نفهمیدی


من که عاشق بودم تو نفهمیدی


با تو صادق بودم تو نفهمیدی


من که عاشق بودم تو نفهمیدی


با تو صادق بودم تو نفهمیدی


من که عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم تو نفهمیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 15:18  توسط نوید  | 

تا انتهای حضور

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز ، سر خواهد رفت.

ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه ی صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آینه خواهد فهمید.

امشب

ساقه ی معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 13:52  توسط نوید  | 

کاش میشد ..........

کاش میشد عشق را تفسیر کرد

خواب چشمان ترا تعبیر کرد


کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد


کاش میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد


 کاش میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد


 کاش میشد اشک را تهدید کرد


مدت لبخند را تمدید کرد


 کاش میشد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 16:52  توسط نوید  | 

روشنایی راه

روشنايي راه


از حضور ماه نبود


چه قدر راه هاي تاريك از من گذشت


چه قدر خيال حضور ماه پرپر شد


و آسمان به كوچه هاي فراموشي رفت


ولي من نمي دانستم


روشنايي راه


از عبور كودكاني بود


كه از خواب سيب هاي شبانه مي آمدند


و نمي دانستم آسمان


در كجاي اين جاده تمام مي شود


و راه هاي گم شده ، در كجاي شبانه مرده اند


راههايي كه شهرهاي هزار ساله را بهخاطر مي آورند


تو در اينجاي


رفتن چه مي كني ؟


خيال مي كنم و در نمي دانم آمدن مي گريم


به گوشه ها پناه مي برم و راه آمده را مي نويسم


مي نويسم


گندم رطوبت خاك بود


كه ما به خاطرش از كوه


به زير آمديم


و ساعت هاي مچي


راه را به بيراهه ها بردند


مي نويسم امروز


نشانه ها را از بغض


كهنه اي بر مي گردند


تا راههاي بي عبور كودكي صدايم كنند


مي داني


مي خواهم آن تنهاترين مسافر راههاي بي ته دريا باشم


مي خواهم آنكودك ترين عبور


از خواب سيبهاي شبانه برگردم


و حالا كه بر مي گردم


در راه كودكاني فقط نگاه مي كنند


و در دستهايشان ، خداحافظي


غريبي تكان مي خورد


انگار آمدنم تمام مي شود


ديگر هيچ راهي صدايم نمي زند


كه سر زردي جنگل ها و آفتاب


پشت پلك هايم راه مي روند


و دره هايي كه جاده را تكرار نمي كنند


انگار من ديگر به راه آمده بر نمي گردم


كه دهكده هاي در راه


چراغهايشان را از ياد برده اند


مي خواهم از همين جاي نمي دانم آخرين تماشا و


آخرين حرف گم شده باشم

روشنايي راه


از حضور ماه نبود


كودكي سي ساله انگار مي گذشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:52  توسط نوید  |